تبليغاتX
يار بي وفا

يار بي وفا

دانشگاه آزاد کرمانشاه چرت ترین دانشکده دنیا

تنها ماندم

همه شب نالم چون نی که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم
با ما بودی بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم تنها رفتی
چو کاروان رود فغانم از زمین
بر آسمان رود دور از یارم خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم چنانکه دانی
رهایی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که می توانی
گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود فغانم از زمین
بر آسمان رود دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان
کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما
سوی کجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی ای غمگسار من؟
فغان زار من بشنو باز آ

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:42  توسط مسعود  | 

خزان عشق

شد خزان گلشن آشنائی
باز هم آتش به جان زد جدائی

عمر من این گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر ووفایی
نوگل گلشن جورو جفائی
از دل سنگت...آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم

تو مست ازمی به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله كنم تا كی؟

تو و این چون ناله كشیدن ها
من و گل چون جامه دریدنها
ز رقیبان خواری دیدنها
دلم از غم خون كردی
جه بگویم چون كردی
دردم افزون كردی

برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
كه شكستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
كه در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا كی؟

نمی كنی ای گل یكدم یادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم كردی
با غم و حسرت یارم كردی
مهر تو دارم باز
بكن ای گل با من
هرچه توانی ناز
كز عشقت میسوزم باز

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 20:1  توسط مسعود  | 

پاییز هزار رنگ

شکست عهد منو گفت هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بودو تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 20:37  توسط مسعود  | 

چون در این دنیا عزیزم داشتی یارب به لطف × وز بسی نعمت نهادی بر من مسکین سپاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:30  توسط مسعود  | 

عاشقان مست

ای خوش آنانکه قدم در ره میخانه زدنـد

بوسه دادند لب شاهد و پیمانه زدند

خون مـــــن باد حلال لب شیرین دهنان

که به کام دل ما خنده مسـتانه زدند

بــــــه حقارت منگر باده کشان کین قوم

پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند

جــــانم آمد به لب امروز مگر یاران دوش

قدح باده به یاد لب جانــــــــــانه زدند

کس نجست از دل گمگشته ما هیچ نشان

مو به مو هر چه سر زلف تو را شانه زدند

لاله ای همرنگ رخسار تو در گـــــلزار نیست

شکری هم سنگ لعلت در همـه بازار نیست

صــــــوفیان در خانقاه و زاهــــــدان در صومعه

عاشقان مست را با هر دو عالـــم کار نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:49  توسط مسعود  | 

محرم اسرار

ای که از یار نشان می طلبی یار کجاست

همــه یارنــد ولی یــار وفـادار کجـاست

رفـت آن تازه گل ماند به دل خار غمــــش

دل کجا جلوه گر و سرزنش خار کجاست

صبــــــر در خانه ویــــرانه دل هیچ نمانـــد

خواب در دیـده غم دیــــده بیمار کجاست:

در خرابات مغان هوش مجــــــــــــویید ز ما

همه مستیم درین میکده هشیار کجاست

بهتر آن است الهی که نهــــــــــان ماند راز

سر خود فاش مکن محرم اســرار کجاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:47  توسط مسعود  | 

نسیم سحر

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:45  توسط مسعود  | 

آتش جاودان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:1  توسط مسعود  | 

باده عشق

 

شکست عهد مودت نگار دلبندم

بريد مهر ووفا يار سست پيوندم

تطاولي که تو کردي بدوستي با من

من آن به دشمن خونخوار خويش نپسندم

اگر چه مهري بريدي وعهد بشکستي

هنوز بر سر پيمان وعهد وسوگندم

بيار ساقي سرمست جام باده عشق

بده بر غم مناصح که ميدهند پندم

بيا بيا صنما کز سر پريشاني

نماند جز سر لف تو هيچ پا بندم

بخنده گفت که سعدی ازين سخن بگريز

کجا روم که بزندان عشق در بندم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:20  توسط مسعود  | 

در فراق

 

بسم از هوا گرفتن که پري نماند وبالي

به کجا روم زدستت که نمي دهي مجالي

نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي

چه غم اوفتاده اي را که تواند احتيالي

چه خوش است در فراقي همه عمر صبر کردن

باميد آنکه روزي به کف اوفتد وصالي

به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن

که شبي نخفته باشي به درازناي سالي

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي

سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم

که به خويشتن ندارم به وجودت اشتغالي

همه عمر در فراقت بگذشت وسهل باشد

اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:19  توسط مسعود  | 

عکس از طاق بستان(کرمانشاه)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:29  توسط مسعود  | 

دلبر

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19:57  توسط مسعود  | 

آرزو

همه هســـت آرزویم،که ببینم از تــــــو رویی
چه زیان تو را که من هم، برســـم به آرزویی

به کســـی جمـــال خود را،ننموده ای و بینـم،
همه جـــا به هر زبــــانی،بُوَد از تو گفتگویی

به رهِ تو بسکه نالــم،ز غم تو بسکه مویــــم،
شده ام ز ناله نالــی،شده ام ز مویـــــه مویی

همه خوشدل اینکه مُطرِب،بزند به تار،چنگی
من از آن خوشـم که چنگی،بزنم به تارِ مویی

بشکســت اگر دلِ من،به فــــدای چشمِ مستت
سر خُـــــــمّ مِی سلامت،شکند اگــــــر سبویی

همه موســـم تفرج،به چمن روند و صحـــــرا
تو قدم به چشــم من نِه،بنشین کنــــــار جویی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19:39  توسط مسعود  | 

چند تا دو بیتی زیبا از خیام نیشابوری "امیروارم که خوشتون بیاد$$$$$$$

گویند هر آنکسان که با پرهیزند زانسان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند

اسرار ازل را نه تو دانی نه من وین حرف معما نه تو خوانی نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی ونه من

گر بر فلکم دست بدی چو یزدان برداشتمی من این فلک را از میان

از نو فلکی چنان ساختمی که آزاده به کام دل رسیدی آسان

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز می فروشان کایشان بهتر ز آنکه فروشند چه خواهند خرید

در خواب بودم مرا خردمندی گفت کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چه کنی که با اجل باشد جفت می خور که به زیر خاک می باید خفت

قومی متفکرند در مذهب و دین قومی به گمانفتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی که ای بی خبران راه نه آن است نه این

از جمله رفتگان این ره دراز باز آمده کیست که به ما گوید راز

پس بر سر این دو راه ی آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمیایی باز

ای آنکه نتیجه چهار و هفتی وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

می خور که هزار بار بشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

هرچند که رنگ وروی زیباست مرا چون لاله رخ وچون سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

چوندرگذرم بباده شویید مرا تلقین ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا از خاک در میکده جویید مرا

این مزرعه گل که کشت من و توست روزی دو سه دوزخ و بهشت من وتوست

آن کوزه که امروز بدو خوردی آب یک چند دگر قالبخشت من و توست

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بوده است

برخیز زخواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

یکچند به کودکی به استاد شدیم یکچند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

ایدوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم

گر باده خوری تو با خردمندان خور یا با صنمی لاله رخی خندان خور

بسیار مخور رد مکن فاش مساز اندک خور و گه گاه خورو پنهان خور

این یکدوسه روز عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده است و روزیکه گذشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 20:49  توسط مسعود  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 19:17  توسط مسعود  | 

با صدای استاد قوامی اگه خواستید براتون میزارم رو وبلاگ$

شبي که آواز ني تو شنيدم
چو آهوي تشنه پی تو دويدم
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
نشانه اي از ني و نغمه نديدم
تو اي پري کجايي
که رخ نمي نمايي

از آن بهشت پنهان
دري نمي گشايي

من همه جا، پي تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوي تو را ز گل شنيده ام

دامن گل از آن گرفته ام
تو اي پري کجايي
که رخ نمي نمايي

از آن بهشت پنهان
دري نمي گشايي
دل من سرگشته توست
نفسم آغشته توست
به باغ روياها چو گلت بويم
بر آب و آيينه چو مهت جويم
تو اي پري کجايي
در اين شب يلدا ز پيت پويم
ز خواب و بيداري سخنت گويم
تو اي پري کجايي
مه و ستاره درد من مي دانند
که همچو من پي تو سر گردانند
شبي کنار چشمه پيدا شو
ميان اشک من چو گل وا شو
تو اي پري کجايي
که رخ نمي نمايي
از آن بهشت پنهان
دري نمي گشايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 19:7  توسط مسعود 

عاشقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:27  توسط مسعود  | 

وفا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 8:45  توسط مسعود  | 

این متنو با صدای استاد قوامی دارم اگه خواستید داخل وبلاگ میزارم

اي جوانــــــي ،
رفتي ز دستـــم ، در خون نشستــم
جوانــــــي، کجايــــي

چرا رفتـــي که من بر تو عهدي نبستم

غم پيري ، نبود ديري ، که در هم شکستــم
چه اميد به کف داده ام را يگاني
کنون حسرت برم روز و شب بر جواني

نه هوشيار و نه مستم
ندانم که چه هستم
جواني چو رفتي تو ز دستم
نديدم سود از جواني در زندگانــــــــي
چه حاصل از زندگاني دور از جواني
جفا کن که بودم دردا که ديدم از مهربانان ، نامهرباني
غمت را نهفتم در سينه اما با کس نگفتم راز نهاني
نديدم سود از جواني در زندگانــــــــي
چه حاصل از زندگاني دور از جواني
چو اين دل به نشا دادم
که چون جويم از رهابم
اميدم کجايــــي ، کجايـــــي

اگر در برم نيايــــي ، بخوانم با سوز هجر و داغ جدايـــــي
بخوانم با سوز هجر و داغ جدايــــي

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:8  توسط مسعود  | 

خیلی قشنگه×××××

مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرين بار، تو را خدا نگهدار که مي روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در ميان توفان هم پيمان با قايقران ها

گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها

به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها

که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها

شب سيه سفر کنم، ز تيره ره گذر کنم

نگه کن ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من ميفکن

دختر زيبا امشب بر تو مهمانم، در پيش تو مي مانم، تا لب بگذاری برلب من

دختر زيبا از برق نگاه تو، اشگ بي گناه تو، روشن گردد يک امشب من

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 7:35  توسط مسعود  | 

پشییییییییییییییمانم

اگر با دل مهربان تو من بی وفا شده ام * پشیمانم

اگر به غیر تو در جهان با کسی آشنا شده ام *پشیمانم

امیدم تویی /نا امیدم مکن جز تو یاری ندارم

سحر شد بگو / با کدام آرزو سر به بالین گذارم

به عشقت قسم / بر دو چشمت قسم /جز تو گر با کسی هم نوا شده ام *پشیمانم۴

چرا پشت پا بر جهان نزنم؟/ به دست خود آتش به جان نزنم؟

بگو با همه بی پناهی خود / چرا شعله بر آشیان نزنم؟

به عهدی که با چشم مست تو بستم /دیوانگی کردم و آن شکستم

خدا داند / خدا داند / جز تو گر با کسی همنوا شده ام* پشیمانم۴

میمیرم از این پریشانی /دردا که هرگز نمیدانی

بامن چه کرد این پشیمانی

با خدای خود گفت و گو دارم / عشق گذشته را آرزو دارم

خدا داند / خدا داند / امید دل نا امیدم تویی جز تو یاری ندارم

سحر شد بگو / با کدام آرزو سر به بالین گذارم

به عشقت قسم / بر دو چشمت قسم /جز تو گر با کسی آشنا شده ام *پشیمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 7:32  توسط مسعود  | 

این متنو با صدای استاد بنان دارم اگه خواستید داخل وبلاگ میزارم

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟؟
بی وفا بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا؟؟
نوشدارویی نوشدارویی نوشدارویی و
بعد از مرگ سهراب آمدی
!!!
سنگدل سنگدل سنگدل این

زودتر میخواستی حالا چرا
!
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟؟
نازنينا نازنينا نازنينا ما به ناز توجوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان

ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار

اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا؟؟؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من در شگفتم من

نمی پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا
بی مونس و تنها چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 7:30  توسط مسعود  | 

چون خودم کرمانشاهیم یه عکس از نمای شهر کرمانشاه ببینید )(محل"پارک کوهستان)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:59  توسط مسعود  | 

این متن با صدای استاد بنان قبلا روی وبلاگ پخش میشد

تا بهار دلنشین،آمده سوی چمن
ای بهـــار آرزو بر ســـرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیــــانم کن گـــذر
تـــا که گلبـــاران شـــود کلبــه ی ویـران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سِپندم بر سر آتش، نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار،بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین،آمده سوی چمن
ای بهـــار آرزو بر ســـرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیــــانم کن گـــذر
تـــا که گلبـــاران شـــود کلبــه ی ویـران من

بــازآ ببین در حیرتم،بشــکن سکوت خلوتم
چون لاله ی صحرا* ببین،بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـــــــو آیینه ام،عشقت غـــمِ دیرینـــه ام
بـــــــازآ چـــو گل در این بهار،سر را بِنِـــه بر سینه ام

تا بهار دلنشین،آمده سوی چمن
ای بهـــار آرزو بر ســـرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیــــانم کن گـــذر
تـــا که گلبـــاران شـــود کلبــه ی ویـران من

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 5:58  توسط مسعود  | 

برگ سبز

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم بود از هر مژه چون سیل روانه

هر کس به زبانی سخن وصل تو گوید

بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

گه معتکف دیرم وگه ساکن مسجد

یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه وبتخانه بهانه

توحید به ره کعبه ومن طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

امید بهایی به وفور کرم توست

نه از عمل خویش و نه از اهل زمانه

آن دل که تواش دیده بودی خون شد ورفت

وز دیده ی خون گرفته بیرون شد ورفت

آری به هوای عشق دیری نیک است

لیلی صفتی دید ومجنون شد رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 8:49  توسط مسعود  | 

چشم به راه

شد نغمه خوان مرغ سحر
چشمان من مانده به در
قلبم گواهی میدهد که او نمی آید دگر
ای دل کجا رفته چرا رفته
ز من راز خود نهفته
شب تا سحر یک دم ز دست غم
دگر چشم من نخفته


تا نوای مرغ سحر برخیزد
جام صبرم ریزد
طاقت از جان من گریزد
به نامهء او گوهر افشانم
صد ره آنرا خوانم
درد و غم با دلم ستیزد
به آن امیدم که از در آید
به خنده لب بگشاید
تا شاید
عقده ها گشاید
روی مه بنماید تا غمم سر آید

کاش گل من خنده زنان
آنکه بود مونس جان
آید و دل گردد شاد و بیتاب
روشنی بخشد بر من چو مهتاب
به آن امیدم که از در آید
به خنده لب بگشاید
تا شاید
عقده ها گشاید

روی مه بنماید تا غمم سر آید

شد نغمه خوان مرغ سحر
چشمان من مانده به در
قلبم گواهی میدهد
که او نمی آید دگر
ای دل کجا رفته
چرا رفته
ز من راز خود نهفته
شب تا سحر یک دم
ز دست غم
دگر چشم من نخفته

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:47  توسط مسعود  | 

فروغ وفا

بگذر از عشق افسانه مگو
افسانه با ديوانه مگو
من آن مست ميخانهُ غم
با من تو از پيمانه مگو
ای دل مگر در قصه ها
يابی نشان ديگر ز وفا
افسانه شد عاشق شدن
کو جنون عاشق .؟.
در عهد ما آن آتش عشق خوبان شد خاکستر

کو همچو مجنون عاشقی
تا هم چو او ديوانه شود
با عشق ليلی آشنا
با ديگران بيگانه شود
کجا بروم ای خدا به کجا که يابم اثر از فروغ وفا
کجا بروم ای خدا به کجا که يابم اثر از فروغ وفا

کو همچو مجنون عاشقی
تا هم چو او ديوانه شود
با عشق ليلی آشنا
با ديگران بيگانه شود
کجا بروم ای خدا به کجا که يابم اثر از فروغ وفا
کجا بروم ای خدا به کجا که يابم اثر از فروغ وفا

بگذر از عشق افسانه مگو
افسانه با ديوانه مگو
من آن مست ميخانهُ غم
با من تو از پيمانه مگو
ای دل مگر در قصه ها
يابی نشان ديگر ز وفا
افسانه شد عاشق شدن
کو جنون عاشق .؟.
در عهد ما آن آتش عشق خوبان شد خاکستر

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:40  توسط مسعود  | 

اشک مهتاب

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همـــه دریـــا از آن مــا کــن ای دوست

دلــــم دریـــا شــد و دادم بــــه دسـتت

مکش دریا به خون ، پروا کن ای دوست

کـنـــار چشمــــه ای بودیـــم در خــواب

تـــو بـــا جــــامــی ربـــودی مــاه از آب

چــــو نـــوشیــدیــم از آن جـــام گـــوارا

تـــو نیلـوفـر شـدی مـن اشـک مهتــاب

تــن بیشـه پــر از مهتــاب امشب پلنگ کوههـا در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامان گرفته دل من در تنم بی تابه امشب

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:6  توسط مسعود  |